وبلاگ شخصی انور محمدی |
و خطرناک مساله دوم است. حال و با سخنان جدید ایشان باورم به اینکه ایشان در توم به سر میبرند افزون شد. ببینید چند بند از سخنان ایشان در برنامه ۳۰ دقیقه ای تلویزیون را:
در عرصه سیاست خارجی سایه تهدید از سر ملت ایران برای همیشه برطرف شد!!!!
امروز به لطف الهی امید و نشاط(!!!!) در ملت ایران موج میزند!
در موضوع پرتاب ماهواره امید، بسیاری از ملتها به یكدیگر تبریك میگفتند و شرینی توزیع میكردند!!!
از روزهای آغازین شروع تب و تاب انتخابات دهم ریاست جمهوری، اصلاح طلبان بر طبل اتحاد کوبیدند و صحبت از درس گرفتن از تجربه های قدیم کردند. داستانهایی در این مسیر پیش آمد: کروبی آمد، موسوی نیامد، خاتمی هم نیامد، بعد خاتمی آمد!!، موسوی هم آمد!!! و خاتمی رفت....
حال ما مانده ایم و ۲ کاندیدای اصلاح طلب: موسوی - کروبی
به حرمت کثرت هواداران از موسوی شروع میکنم. ۲۰ سال سکوت. بی پاسخ گذاشتن چندین درخواست و التماس و احساس تکلیف و... . و حالا یک احساس تکلیف!!!؟؟. با اطرافیانی به شدت مبهم. شخصیتی حداقل برای ما جوانان ناآشنا. به ما میگویند اعتماد کنید!! ولی... از کجا معلوم همان اشتباهات، ضعفها، کم آوردن ها و سکته انداختنهای خاتمی را ادامه ندهد؟
کروبی، مردی که شروع اصلاحات با خاتمی بخش عمده اش را مدیون همت اوست. در صحنه هایی با عمده اصلاح طلبان همرهی نکرد. اما هیچ کس به اندازه او مدافع اصلاحات نبوده و نیست. شهامتش در مواجهه با کج رویها زبانزد و مشورت پذیریش شهره است. دفاع از حقهای به ناحق گرفته شده منش او بوده. آیا کروبی همه آنچه که خاتمی نبود، نیست؟ هیچگاه منظورم از این جملان نفی خاتمی نیست. بلکه خود و ایرانم را مدیونش میدانم. اما الان زمان کروبی است تا بنای خاتمی را استوار کند.
اوایل به علت کثرت هواداران موسوی و امیدی که به رفع لکه ... از دامن ایران توسط وی داشتم، هوادارش بودم. اما الان به این نتیجه رسیدم که هر کس وظیفه دارد پشت اصلح بایستد و اگر ایمان به اصلح بودن کسی نداری، حمایت دروغین از وی خیانت به خود است. پس یک رای خود را به کروبی میدهم و امیدوارم سرنوشت انتخابات منجر به خیر برای ایران شود.
شکر خدا دیشب کابوس یوزارسیف تمام شد. نمیدونم شما چه نمره ای به شاهکار جدید آقای سلحشور میدید. ولی به نظر من هنر میخواد از داستان به این پتانسیل، فیلم به این ضعیفی در بیاری.
تو این روزها سریال "جومونگ" هم از تلویزیون پخش میشه. بد نیست آقایون یه نگاهی هم به این کار داشته باشن. که چطوری از یک داستان معمولی یه سریال نسبتا خوب ساختن.
الان از هرکسی بپرسی چیزی که از سریال یادشه، گریه های بیش از حد و بی مزه زلیخا و یعقوب، روند کند داستان و کش دادن الکی سریال با صحنه های غیر ضروریه. امیدوارم کارگردانان تلویزیونی برحسب تواناییشون بودجه و امکانات بگیرن، نه ... شون. وگرنه ما کارگردان و سریال خوب کم نداریم.
نوبهارست در آن کوش که خوشدل باشی که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی
همیشه نگاهم به روزهای خاص خصوصا نوروز به دید یک تلنگر بوده که هوشیارت میکنه. یادت میندازه که یک سال دیگه هم گذشت.... یادت میندازه که سال قبل این روزا چی تو دلت بود و چی از زندگیت میخواستی... و امروز نسبت به اون چیزی که میخواستی کجایی....
خوش به حال کسی که تو این حال و هوا سهمش "تاسف" نباشه. و از سالی که گذروند راضی باشه. دعا میکنم این نوروز و نوروزهای آینده برای همه خالی از "تاسف" باشه.
نوروزتان پیروز
اسم جالبي رو انتخاب كرده بودند كه منو ياد اوضاع امروز ما انداخت. البته اگه با اضافه كردن يه عبارت كاملترش كنيم: "سمپاشي اعتماد - بذرپاشي ياس"
ياد بهار ۸۴ به خير. اولين تجربه دموكراسي واقعي. با اينكه در مقايسه با نسخه هاي خارجيش خيلي ضعيف بود ولي باز عالي بود. از همه نوع تفكري در انتخابات رياست جمهوري ميتونستي ببيني. همه داشتن فعاليت مي كردن. ولي مثل اينكه ما طاقت چنين مبارزه هاي سياسي واقعي رو نداريم. چون بعد از اون انتخابات هامون مدلش عوض شد. آخريش هم همين انتخابات مجلس. كله گنده هاي اصلاح طلب يا رد صلاحيت شدن يا از ترس رد صلاحيت اصلا شركت نكردن. اونوقت با يه لشكر نصف و نيمه و تار و مار شده چه جوري ميشه يه مبارزه واقعي رو ديد. تازه به اينها اضافه كنين: تبليغات رسانه ملي و ...
چرا ما نبايد طاقت مبارزه هاي انتخاباتي واقعي رو داشته باشيم. من در روزهاي بهار ۸۴ شكوفايي "اميد" رو ميديدم. ولي با اين انتخابات فقط بذر "ياس" ميون مردم پاشيده ميشه
خنده از جايي كه در اون زندگي!!! مي كنيم. از اتفاقايي كه چه راحت دور و برمون اتفاق ميافته. ديروز اون خانم دكنر جوون تو همدان و امروز ابراهیم لطف اللهی در سنندج و فردا شايد من يا شما توي ....
گريه باز به همون دلايل فوق، به اينكه چقدر فكر ميكنيم اين چيزا از ما دوره، ولي خيلي نزديكه
و نفرت از اون انسان نماهايي كه نميدونم چي مي خوان؟ براي چي؟ براي كي؟...
ابراهیم لطف اللهی، دانشجوی ترم ۵ دانشگاه، به دستور شعبه سوم بازپرسی سنندج، بعد ازخروج از جلسه امتحان در روز یکشنبه ۱۶ دی ماه ۱٣٨۶ بازداشت و به بازداشتگاه اداره اطلاعات سنندج منتقل شده بود. خانواده وی روز چهارشنبه گذشته موفق به دیدار با وی شدند. اما از آن از آن تاریخ به بعد علیرغم پیگیری ها و مراجعات مکرر خانواده او به نهادهای ذیربط از مکان نگهداری و دلیل بازداشت وی هیچ اطلاعی به خانواده اش داده نشده است.
بعد از گذشت ۹ روز از بازداشت نام برده، شب سه شنبه، ۲۵ دی ماه، از اداره ستاد خبری سنندج به خانواده این دانشجو اطلاع می دهند که پسرشان خودکشی کرده و برای گرفتن جنازه او به گورستان سنندج مراجعه کنند. به دنبال سخنان مسئول مربوط در ستاد خبری، خانواده وي به گورستان سنندج مراجعه می کنند تا جنازه را تحویل بگیرند اما هنگامی که به گورستان مراجعه می کنند به آن ها می گویند: «ما جنازه را دفن کردیم و احتیاجی به شما نیست.»
به همين سادگي. اصلا نمي خوام وارد اين بحث بشم كه اين شخص گناهي هم داشته يا نه. ولي آيا اين راه و رسم برخورد با يك متهمه. الان يه جوري شده كه هر بي سر و پايي تو ايم مملكت فكر مي كنه قاضيه و همونجا حكم صادر ميكنه. وا.. جون يه آدم چيز بي ارزشي نيست كه اينقدر راحت فداي ندونم كاري يه عده ميشه. پس ما كي قراره يه سيستم قضايي درست داشته باشيم. فقط بلديم صورت مساله رو پاك كنيم. چيزي به اسم كرامت انساني معنا نداره. مطمئنم فردا ۱۰ تا پسوند خاين و ... براش درست مي كنن و مساله زير اسم مصلحت و اتحاد و از اين جور چيزا مدفون ميشه
الان دوستام بهم مي خندن. اونايي كه ميگفتن ما مثل يه عده گوسفند سرمونو انداختيم پايين و هركي بهمون زور بگه فوقش يه بع بع ميكنيم و خلاص. و من اعتراض ميكردم و ميگفتم نه! اينجوري نيست. ولي الان دارم ميبينم كه زندگيمون واقعا گوسفنديه.
وا.. من امشب ترسيدم. خيلي راحت و به سادگي من و خيلي از شماها ميتونستيم به جاي اين بنده خدا باشيم. به خدا اصلا تصورش سخت نيست. اون وقت اون پدر و مادر بدبخت رو نگاه كن. الان چه حالي دارن. الان چي ميكشن. وا.. حتي اگه به خاطر اونام شده ماها داريم به زندگي گوسفندي عادت ميكنيم. من خودم به بحث سياسي علاقه مندم. خيلي وقتا با دوستام بحث ميكنيم. اگه يه روز به من هم يكي دوتا از اين انگ ها بچسپونن و من هم خودكشي كنم!!!!! چي جواب پدر و مادرمو ميده. كي ميتونه اون بيچاره ها را آروم كنه. كي ميتونه داغ جگرگوششونو سبك كنه.
خدايا به تو پناه ميبرم. به تو كه جاي حق نشستي. به تو كه خودت گفتي به من متوسل بشيد. گفتي شكايتتون بياريد پيش من. خدايا كمكم كن. كمكمون كن فقط بتونيم زندگيمو بكنيم. هيچ چيز متعالي نمي خوام. نمي خوام فلان و بهمان بشم. فقط امنيت داشته باشم. به بزرگيت قسم ميترسم. نه به خاطر خودم. به خاطر خونوادم. خدايا بزرگترين عذابت رو نصيب اونايي بكن كه زندگي آدما براشون مهم نيست. كه اينجوري آرامش يه خونواده و يه جامعه رو بهم ميزنن. حالا بيا اون خونواده رو راضي كن. بهشون بگو كه اين فقط ناشي از ندونم كاري يه عده آدم بي وجدان و خودسره.
خطابم به بزرگاي اين ملته. خصوصا به آقاي شاهرودي. مردم امنيتشون رو از شما ميخوان. شما نبايد اجازه بدين هر بي سر و پايي بتونه يه چنين كاري بكنه. شما بايد سيستم قضايي اين مملكت رو درمان كنين.
خيلي وقت بود توي اين وبلاگ نيومده بودم. امشب دلم خيلي پر بود. ميخواستم يه جا خودمو خالي كنم. ولي اميدوارم آخرين باري باشه كه يه مطلب اينجوري مينويسم.
در پايان براي خونواده ي اون مرحوم آرزوي صبر دارم.
چند وقت پیش یه نماینده سنای آمریکا گفته بود : "انگار احمدی نژاد و لاریجانی از ۲ کشور مختلف هستند." و اینه حکایت خدمات احمدی نژاد که تمام کشور بسیج شدند تا خرابکاریهای ایشون رو درست کنند.

سلام
تا حالا فکر کردین چقدر به مرگ نزدیکین؟ ما همیشه مرگ رو یک واقعه دور میبینیم که حالا حالاها به ما نمیرسه. ولی باور کنین من چهارشنبه نزدیکی مرگ رو احساسش کردم.
حتما از اخبار شنیدین که روز چهارشنبه در یکی از آزمایشگاههای شیمی دانشگاه تربیت مدرس، یک کپسول هیدروژن منفجر شد و متاسفانه یک دانشجوی دکترای شیمی کشته شد. آزمایشگاه اونا دقیقا زیر سایت کامپیوتر ما بود و من هم در اون ساعت تو سایت بودم که یه دفعه صدای انفجار اومد.....
در یک لحظه، بدون اینکه خودت نقشی داشته باشی ممکنه به راحتی زندگیت به آخر برسه. کافی بود یه جرقه کوچیک باعث احتراق هیدروژن آزاد شده بشه تا الان دیگه انوری وجود نداشته باشه.
الان صدای قرآنی که برای آقای "خلیلی زنجانی" دانشجوی مرحوم گذاشتند فضای دانشکده رو پر کرده. خدایا ازت میخوام به خانوادش صبر بدی!
پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم. تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي. پرنده گفت : من فرق درخت ها و آد م ها را خوب مي دانم. اما گاهي پرند ه ها و انسا نها را اشتباه مي گيرم. انسان خنديد و به نظرش اين بزر گترين اشتباه ممكن بود. پرنده گفت: راستي، چرا پر زدن را كنار گذاشتي؟ انسان منظور پرنده را نفهميد، اما باز هم خنديد. پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد. انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست. شايد يك آبي دور، يك اوج دوست داشتني. پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود. پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد . آنگاه خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو ر ا با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي. راستي عزيزم، بال هايت را كجا گذاشتي؟ انسان دست بر شانه هايش گذا شت و جاي خالي چيزي را احساس كرد آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست!!!!!
یکی از فواید روزها و شبهایی که به هر علت با بقیه فرق دارن، اینه که تو رو متوجه گذر عمرت میکنه. یه شب چهله دیگه اومد و رفت و یه ورق دیگه از زندگیمون رفت کنار.
امیدوارم هر شب و روزتون براتون به یادماندنی و پر از خاطره باشه
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|